پیامبر اکرم (ص) فرمودند: آدمی تعجّب می کند از وفور ایمان مردم آخرالزّمان که پیامبری را ندیدند و امام آسمانی را زیارت نکردند و تنها ایمان به سطوری می آورند که بر روی کتابهای باقیمانده از وحی و کلمات معصومین نقش بسته است واقعه

واقعه

هنگامی که فتنه ها مانند پاره ای از شب ظلمانی شما را فراگرفت بر شما باد به همراهی با قرآن

عبدالله بن مبارك گوید: به زیارت خانه خدا مى رفتم . در بین راه زنى فرتوت با چادرى یشمین دیدم .
گفتم : السلام علیك .
گفت : سَلامٌ قَولا مِن رَبٍّ رَحیمٍ.
گفتم : در این مكان چه مى كنى ؟
گفت : وَ مَن یُضلِلِ اللهُ فَلا هادِىَ لَهُ.
دانستم كه را ه را گم كرده است . پرسیدم : به كجا مى روى ؟

 


 

گفت : سُبحانَ الَّذى اَسرى بِعَبدِهِ لَیلاً مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَى المَسجِدِ الاَقصى .
فهمیدم به مكه رفته و اكنون عازم بیت المقدس مى باشد.
گفتم : چه مدتى است در اینجا بسر مى برى ؟
گفت : ثَلاثُ لَیالٍ سَوِیا.
گفتم : غذائى با تو نمى بینم ، چه مى خورى ؟
گفت : هُوَ یُطعِمُنى وَ یَسقینِ.
گفتم : چگونه وضوء مى گیرى ؟
گفت : فَاِن لَم تَجِدوُا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعیدا.
گفتم : مقدارى غذا با من هست میل مى كنى ؟
گفت : ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّیامَ اِلَى اللَّیلِ.
گفتم : ماه رمضان نیست ، مى توانى افطار كنى .
گفت : وَ مَن تَطَوَّعَ خَیرا فَاِنَّ اللهَ شاكِرٌ عَلیمٌ.
گفتم : در سفر روزه گرفتن مباح است ؟
گفت : وَ اَن تَصُومُوا خَیرٌ لَكُم اِن كُنتُم تَعلَمُونَ.
گفتم : چرا همچون من سخن نمى گوئى ؟
گفت : ما یَلفَظُ مِن قَولٍ اِلا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتیدٌ.
گفتم :از كدام قبیله هستى ؟
گفت : وَ لاتَقفُ مالَیسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ اَنَّ السَّمعَ وَ البَصَرَ وَ الفُؤ ادَ كُلُّ اوُلئِكَ كانَ عَنهُ مَسئُولا.
گفتم : سخن بسیار گفتم ، مرا ببخش .
گفت : لاتَثریبَ عَلَیكُمُ الیَومَ یَغفِرُ اللهُ لَكُم .
گفتم : اگر اجازه دهى ترا بر شترم سوار كنم تا به كاروان برسى .
گفت : وَ ما تَفعَلُوا مِن خَیرٍ یَعلَمهُ اللهُ.
پیاده شدم و شتر را خواباندم . چون خواست سوار شود.
گفت : قُل لِلمُؤ مِنینَ یَغُضُّوا اَبصارَكُم .
پس چشم خود بستم . هنگام سوار شدن شتر رم كرد و چادرش پاره شد.
گفت : وَ ما اَصابَكُم مِن مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَت اَیدیكُم .
گفتم : بگذار پاى شتر را ببندم .
گفت : فَفَهَّمناها سُلَیمانَ.
پس پاى شتر را بستم و سوار شد.
گفت : سُبحانَ الَّذى سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنا لَهُ مُقرَنینَ.
آنگاه زمام ناقه را گرفتم و بر او صیحه زدم و به سرعت پیش مى رفتم .
گفت : وَاقصِد فى مَشیِكَ وَ اغضُض مِن صَوتِكَ.
حركت خود را آهسته كردم و زیر لب آواز مى خواندم .
گفت : فَاقرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ القُرآنِ.
گفتم : از سخنانت پند گرفتم .
گفت : وَ ما یَذَّكَرُ اِلا اوُلُوا الاَلبابِ.
گفتم : آیا شوهر دارى ؟
گفت : یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا لاتَسئَلُوا عَن اَشیاءَ اِن تُبدَ لَكُم تَسُؤ كُم .
دیگر با وى سخن نگفتم تا به قافله رسیدیم .
گفتم : چه كسى را در قافله دارى ؟
گفت : اَلمالُ وَ البَنُونَ زینَةُ الحَیوةِ الدُّنیا.
گفتم : در راه حج به چه كار آمده اند؟
گفت : وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجمِ هُم یَهتَدوُنَ.
دانستم آنان راهنماى حاجیان هستند.
گفتم : نام فرزندانت چیست ؟
گفت : وَاتَّخَذَ اللهُ اِبراهیمَ خَلیلاً وَ كَلَّمَ اللهُ مُوسى تَكلیما، یا یَحیى خُذِ الكِتابَ بِقُوَّةٍ.
پس چون نام آنها را دانستم ، ایشان را صدا زدم ، سه جوان همچون قرص قمر پیش آمدند.
گفت : فَابعَثُوا اَحَدَكُم بِوَرَقِكُم هذِهِ اِلَى المَدینَةِ فَلیَنظُر اَیُّها اَزكى طَعاما فَلیَاءتِكُم بِرِز قٍ مِنهُ.
یكى از فرزندانش رفت و خوراكى برایم آورد.
گفت : كُلُوا وَ اشرِبُوا هَنیئا بِما اَسلَفتُم فِى الاَیامِ الخالِیَةِ.
گفتم : از این طعام نخورم تا مرا از حال مادر خویش آگاه سازید.
گفتند: مادر ما چهل سال است نیازمندیهاى خود را با آیات قرآن اظهار و بر طرف مى كند، و جز به قرآن سخن نگوید تا مبادا با گفتن سخن بیجا مورد خشم خداوند قرار گیرد. و او كسى جز فضه خادمه ، تربیت یافته مكتب زهراء نبود.
گفتم : ذلِكَ فَضلُ اللهِ یُؤ تیهِ مَن یَشاءُ وَاللهُ ذوُالفَضلِ العَظیمِ.

 

 

__________________________________________________________________________

 

 

 

 

منبع:نام كتاب : كشكول جبهه

تهیه و تنظیم : مؤ سسه فرهنگى نور

 

 

 

نویسنده: theevent ׀ تاریخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 6114.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران